به گزارش میامی جوان یادداشت مهمان-اکبر عباسی، پژوهشگر مسائل سیاسی؛ بیش از آنکه نشست چهارجانبه تهران را صرفاً یک دستاورد نظامی یا نشانهای از ارتقای جایگاه قدرت ایران بدانیم، باید به اهداف و ابعاد کمتر آشکار آن توجه کنیم. اهمیت این نشست تنها به سطح مقامات حاضر یا توافقهای اعلامشده محدود نمیشود؛ بلکه باید دید هر یک از طرفها با چه محاسباتی وارد این میدان دیپلماتیک شدهاند و به دنبال چه نتیجهای هستند. معادله یمن؛ از موازنه نظامی تا انسداد دیپلماسی در بحبوحه درگیریها در یمن و نقش مؤثر انصارالله در تضعیف نیروهای دولت مستعفی این کشور، تفاهم میان کشورهای حاضر در نشست لزوماً به معنای ورود مستقیم آنها به جنگ برای حمایت از عربستان نیست. این کشورها تاکنون بهصورت آشکار نیروهای خود را برای مداخله مستقیم نظامی به نفع عربستان وارد میدان نکردهاند؛ هرچند مواضع سیاسی و حمایتهای احتمالی آنها میتواند بر معادلات جنگ تأثیر بگذارد. از سوی دیگر، تحرکات کشورهای پیرامونی عربستان و یمن، از جمله بحث اعزام نیروهای جدید از سوی برخی کشورها مانند مصر، چشمانداز حلوفصل سیاسی بحران یمن و میانجیگری عادلانه با وساطت تهران را با ابهام مواجه میکند. فرصت دیپلماتیک بر لبه تقابل با وجود همه این ملاحظات، مهمترین بُعد نشست تهران را باید در باز شدن موقت پنجرهای دیپلماتیک برای جلوگیری از دور تازه رویارویی جستوجو کرد. سفر هفته گذشته فیلد مارشال عاصم منیر به تهران، با وجود تردیدها درباره نتایج آن، میتواند مقدمهای برای شکلگیری این نشست مهم تلقی شود. بااینحال، پرسش اصلی این است که آیا این تحرکات به کاهش پایدار تنش منجر میشوند یا تنها فرصتی برای مدیریت موقت بحران و پیشبرد مطالبات طرف مقابل فراهم میکنند. مسئله اینجاست که در سیاست بینالملل، هر ابتکار دیپلماتیکی الزاماً با هدف رسیدن به صلح پایدار شکل نمیگیرد. گاهی مذاکره راهی برای حل اختلاف است و گاهی ابزاری برای خرید زمان، تقویت موقعیت چانهزنی یا آمادهسازی شرایط برای فشار بیشتر. بنابراین، صرف برگزاری نشست و حضور مقامهای ارشد را نمیتوان نشانهای قطعی از تغییر رویکرد بازیگران دانست. از مسقط تا تهران؛ تکرار یک تجربه نگرانکننده؟ این پنجره دیپلماتیک از جهاتی یادآور فرصتهای محدود پیش از جنگ چهلروزه است؛ زمانی که پس از آخرین دور مذاکرات در مسقط، هنوز ۴۸ ساعت نگذشته بود که حملهای گسترده آغاز شد. البته میان اصل دیپلماسی و زمان وقوع جنگ باید تفاوت روشنی قائل شد؛ زیرا تحولات منطقهای سیالاند و نمیتوان صرفاً بر اساس تجربه گذشته، تکرار همان سناریو را قطعی دانست. بااینحال، تشدید لحن دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، علیه ایران در کنار تحرکات نظامی و تکرار تهدیدهای شدید، عاملی است که نمیتوان آن را نادیده گرفت. حتی اگر واشنگتن هنوز به شرایط موردنظر خود برای اقدام نظامی دست نیافته باشد، ادامه تهدیدها نشان میدهد که مسیر دیپلماسی را نمیتوان جدا از محاسبات نظامی و امنیتی آمریکا بررسی کرد. دیپلماسی در محاصره فشار؛ راهبرد واشنگتن چیست؟ یکی از سناریوهای قابل بررسی این است که ابتکارهای دیپلماتیک، همزمان با حفظ فشار نظامی، به ابزاری برای مدیریت زمان و ایجاد فضای ابهام تبدیل شوند. آمریکا در منازعات مختلف خود از ابزارهای سیاسی، فشارهای مرحلهای و تهدید برای تغییر محاسبات طرف مقابل استفاده کرده است؛ اما هنگامی که این ابزارها به نتیجه مطلوب نرسیدهاند، گزینه تقابل سخت نیز از دستور کار خارج نشده است. از این منظر، نشستهای دیپلماتیک بهتنهایی نمیتوانند نشانه کنار گذاشتن گزینه نظامی یا تغییر راهبرد واشنگتن باشند. آنچه اهمیت دارد، فاصله میان پیامهای دیپلماتیک و رفتار عملی طرفهاست. اگر مذاکره ادامه پیدا کند، اما همزمان تهدیدها تشدید شوند و فشارهای سیاسی و نظامی کاهش نیابند، نمیتوان از تغییر اساسی در رویکرد طرف مقابل سخن گفت. اقتصاد در خدمت سیاست؛ مرزهای چانهزنی با تهران در همین چارچوب، حتی اگر عربستان در این سفر پیشنهادهایی اقتصادی برای جلب حمایت ایران مطرح کرده باشد، پذیرش چنین پیشنهادهایی را نمیتوان قطعی دانست. در شرایطی که هزینههای جنگ و موازنه میدانی بر محاسبات طرفها اثر میگذارند، تهران الزاماً حاضر به پذیرش هرگونه شرط یا پیشنهادی نخواهد بود. تصمیمگیری ایران تابع ملاحظات امنیتی و منافع ملی است و نمیتوان انتظار داشت که وعدههای اقتصادی بهتنهایی مسیر سیاست خارجی کشور را تغییر دهند. از سوی دیگر، تلاش برای جلوگیری از جنگی گسترده، حتی با طرح ابتکارهای بزرگ دیپلماتیک و اعطای اعتبار سیاسی به طرفهای مذاکره، لزوماً به معنای کنار گذاشتن سیاست فشار حداکثری نیست. ممکن است برخی بازیگران برای کاهش خطر فوری درگیری، کسب اعتبار بینالمللی یا خرید زمان به دیپلماسی روی بیاورند، اما در میدان عمل همچنان راهبرد پیشین خود را دنبال کنند. این همان وضعیتی است که میتوان از آن بهعنوان بازی در منطقه خاکستری یاد کرد؛ فضایی میان مذاکره و تقابل که در آن هیچیک از دو مسیر بهطور کامل کنار گذاشته نمیشود. تناقض مذاکره و تهدید؛ دشواری اعتمادسازی هر توافق پایداری به گامهای عملی، اعتمادسازی متقابل و ادبیات دیپلماتیک سازنده نیاز دارد. تداوم زبان تهدید از سوی مقامهای آمریکایی، حتی در دوره مذاکرات و پس از تفاهمهای موقت، با شکلگیری چنین فضایی سازگار نیست. وقتی یک طرف از مذاکره سخن میگوید، اما همزمان تهدید به نابودی طرف مقابل را تکرار میکند، طبیعی است که درباره میزان جدیت او در مسیر توافق تردید ایجاد شود. تا زمانی که این تناقض میان مذاکره و تهدید برطرف نشود و اختلافات اساسی در مسیر حلوفصل قرار نگیرند، نمیتوان از پایان واقعی تنش سخن گفت. در چنین شرایطی، حتی توافقهای موقت نیز ممکن است بهجای پایان دادن به بحران، تنها وقفهای در مسیر تقابل ایجاد کنند؛ وقفهای که سرنوشت آن به رفتار عملی طرفها بستگی دارد. فراتر از میز مذاکره؛ آزمون واقعی تغییر راهبرد تجربه نشان داده است که هیاهوی رسانهای و گمانهزنیهای گسترده درباره ابتکارهای دیپلماتیک، بهخودیخود تضمینی برای دستیابی به توافق نیستند و گاهی حتی میتوانند انتظاراتی ایجاد کنند که در صورت شکست مذاکرات، به تشدید تنش بینجامند. ازاینرو، اهمیت نشست تهران را باید در نتایج عملی آن را در نفوذ و قدرت سه کشور پاکستان،ترکیه و عربستان سنجید ، نه صرفاً سطح مقامات حاضر، تعداد مراحل مذاکرات یا بازتاب رسانهای آن. حتی اگر نشست در مراحل بعدی ادامه یابد و نشانههایی از پیشرفت دیده شود، باید مشخص شود که این تحولات تا چه اندازه با تغییر واقعی در رفتار طرفها، کاهش تهدیدها و شکلگیری تعهدات قابل اتکا همراه است. در غیر این صورت، نمیتوان صرفاً بر اساس چند پیام مثبت یا توافق اولیه، از تغییر معادلات سیاسی سخن گفت. در نهایت، نشست تهران میتواند فرصتی برای کاهش خطر جنگ باشد، اما تبدیل این فرصت به توافقی پایدار، مستلزم عبور از سیاست فشار و تهدید و حرکت بهسوی تعهدات عملی است. تا پیش از مشاهده چنین تحولاتی، احتمال خرید زمان و تداوم بازی در منطقه خاکستری را نمیتوان نادیده گرفت؛ وضعیتی که در آن دیپلماسی جریان دارد، اما سایه جنگ همچنان بر منطقه سنگینی میکند. و چه بسا جنگی جدید نیز آغاز شود.







دیدگاهتان را بنویسید